تبليغاتX
 
   
 
 
.:~:.دیوان اشک :.دوتا چشمام....:~:.

تو این روزای دوری چقدر سخته صبوری
انگار یه عمری تنها سوختم به درد دوری


باور ندارم این روزا نیستی تو پیشم با وفا
انگاری تنها شدم و زندونیم تو این روزا

بهار اومد نیومدی هفت سین عشق به پا کنیم
مثل پرنده های عشق تو این بهار غوغا کنیم

بهار اومد و با خودش شور و نشاط زندگی داشت
اما واسه منه حقیر این بهار چیزی نداشت

من از بهار تو رو می خوام نه این روزای دوری رو
چکار کنم تاب ندارم من نمی خوام صبوری رو

حرف و حدیث آدما بدجوری آتیشم زده
که حسرت نبودنت آتیش به این تنم زده

من این شبارو نمی خوام بدون تو سحر کنم
تو اولین فصل بهار بدون تو سفر کنم

تو رو خدا بهم بگو کی این سفر سر می رسه
قصه ی تلخ جدایمون کی به آخر می رسه
...

+ این شعر از  حامد گرگيني (اشک) در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:50 قبل از ظهر به ثبت رسیده |