خوشحالم از اينکه ديگر مرا ياد نمي کني و مرا نمي خواني ... گرچه گفته بودم که من خود غلتم ليک دانستي که براي پاک کردنم و از نو نوشتم صبر ها بايد کرد اما صبر ... خوشحالم , ولي از طرفي مي ترسم ... نمي دانم شايد کسي يا چيزي خلوت تنهايي من و تو را در هم شکسته باشد و تو خواستي که مرا تنها ... نمي دانم ! در ياد من اگر ياد تو باشد چيزي نخواستم و اينک نيز چيزي از تو نمي خواهم جز اينکه در اين لحظات آخر عمرم مرا در آغوش بگيري و با نسيم گيسوانت نوازشم کني ... نوازشهايت را دوست مي دارم که از سر هوس نبود اما ... اي آسمان به خدا خسته ام مرا بخوان براي با تو بودن خسته ام از اين زندگي و از بازيهاي روزگار ... و تا چه حد مي توانم تحمل کنم. از تو مي خواهم بر سر بالينم بيايي و با صداي باران برايم لالايي بگويي ... خوابم مي آيد بگذار در آغوش تو تا ابد بخوابم . اما نه ... مي دانم که آنقدر قديسه ي عشق تو نشده ام که مرا با دستان پر مهرت در آغوش بگيري و شايد اين خواسته ي من بي جا باشد . حال شايد بپرسي که چرا خوشحالم ؟ من از اين خوشحالم که تو اين خواب ابديتم در آغوش تو بميرم ... چه چيزي خوش تر از آنکه در آغوش معشوق مي ميرم ... ولي افسوس ستارگان تو نمي خوانند از نگاهم ... اينک وقت سفر است و دل به جاده سپردن ...
مي دانم که تمام زندگي من براي تو پر از سه نقطه هاي زيادي بود ولي ... ولي اي مهربان , اي که از تو جون , از محبت نگاهت خون مي گرفتم ... مرا ببخش ؟؟!!!؟؟
وقـــت ســــــفر رســــيد و خـــــــــداحــــــافظي بايد کرد پــرنـــــده ي اســــــير در قــــــــــفس را رهــــــا بايد کرد
زندگي جاده ايست بي انتها و از اين جاده گذر بايد کرد توشــــه ي خود بر دوش و از ايــن دنــــــــيا گذر بايد کرد